چقدر سخته توي چشماي كسي كه تمام عشقتو ازت دزديد و بجاش يه زخم
هميشگي رو بهت هديه داد زل بزني و بجاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي
حس كني هنوزم دوسش داري.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوارش
همه ي وجودت له شده.
چقدر سخته توي خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش
چيزي جز سلام نتوني بگي.
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هات رو خيس كنه اما
مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.
چقدر سخته گل آرزوهات رو توباغ ديگري ببيني و هزار بار توخودت بشكني
اونوقت آروم زير لب بگي گل من باغچه نو مبارك.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 13:28  توسط اول شخص مفرد
|
گرچه سكوت بیصدا ترین فرياد عالم است ولي گوشم ديگر
طاقت فريادهاي
تو را ندارد كمي با من حرف بزن.
+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 1:0  توسط اول شخص مفرد
|
باورم نمیشه رفتی
عزیز تر از جونم
هر کجا که میری
خدا به همراهت
یادت نره
یه رو ز و یه جا یه قلب داغ
فقط واسه تو می تپید
شاید یه روز
یا یکی یه جا
بهت بگه دوستت داره
اما کسی نمی تونه
قد من عاشقت بشه
+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 0:30  توسط اول شخص مفرد
|
هرگز زانو نخواهم زد،حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم باشد .
"کوروش بزرگ"
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 23:56  توسط اول شخص مفرد
|
بخشیدمت برو... ، بخشیدمت نمون...
عشقی نمیشکفه تو قلب سردموناز خاطرت ببر چشمای خیسمو
چیزی نگو گلم بخشیدمت برو
برو بخشیدمت اگه به فکر رفتنی
اگه کنار من تنها تر از منی
بدل نگیر اگه که بی تحملم
تنهام بذار برو بخشیدمت گلم
تو میریو دوباره من از بی قراری میگذرم
از شب من رد میشی و از خواب گریه میپرم
بیتو شکوفه میکنم تو فصلی از نیاز و غمکنار رده پای تو ویرنیمو حس میکنم
تو میریو دوباره من از بی قراری میگذرم
از شب من رد میشی و از خواب گریه میپرم
نه تو به من دلم میسپری نه من شبیه تو میشم
چیزی نمونده از منو دستای مثل آتیشم
بخشیدمت اگه به فکر رفتنی
اگه کنار من تنها تر از منی
بدل نگیر اگه که بی تحملم
تنهام بذار برو بخشیدمت گلم
بخشیدمت گلم...
بخشیدمت گلم
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 22:47  توسط اول شخص مفرد
|
به من تكيه كن ! من تمام هستي ام را دامني ميكنم تا تو سرت را بر آن بنهي! تمام روحم را آغوشي ميكنم تا تو در آن از هراس بياسايي! تمام نيرويي را كه در دوست داشتن دارم، دستي ميكنم تتا چهره و گيسويت را نوازش كند! تمام بودن خود را زانويي ميكنم تا بر آن به خواب روي! خود را، تمام خود را به تو ميسپارم تا هر چه بخواهي از آن بياشامي، از آن برگيري هر چه بخواهي از آن بسازي، هرگونه بخواهي باشم! از اين لحظه مرا داشته باش!
(دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 11:22  توسط اول شخص مفرد
|
خوشبختی ما در سه جمله است:
تجربه از دیروز استفاده از امروز امید به فردا...
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم:
حسرت دیروز اتلاف امروز ترس از فردا
( دكتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 0:11  توسط اول شخص مفرد
|
حوصله هیچ کاری رو نداشتم.
تصمیم گرفتم که وب گردی کنم و چاشنی این گردش رو موسیقی آرومی که از کامپیوترم پخش میشد انتخاب کردم.
کم کم حال و هوای یک روز خسته کننده که با صدای استاد و هیاهوی بچه ها سر کلاس عجین شده بود داشت از ذهنم پاک میشد که به این شعر برخوردم.نمیدونم چی شد ولی خواب از سرم پرید یاد کسی افتادم که همیشه این شعر رو زمزمه میکرد.بدجوری دلم واسش تنگ شده ما باهم خوش بودیم افسوس که اون همه رو با یه چوب میرونه.
اون شعر اینه:
نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را
آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 23:38  توسط اول شخص مفرد
|
میخوام برای مطالبم هیچ وقت عنوان نداشته باشم.
اصلا زندگی که عنوان نداره چه برسه به این.
داستان من از وقتی شروع شد که با شخصی دوست شدم و اون زندگی من رو بهم ریخت.در واقع کبریتی رو به خرمن زندگی من انداخت.کبریتی که همه چی رو سوزوند. همه ی علایقم همه ی آسایشم
همه ی امنیتم همه رو همه .
بعضی وقت ها فکر میکنم که چرا اینقدر ساده بودم و گذاشتم ازم سواری بگیره اما به خودم میگم شاید جور دیکه ای هم بشه بهش نگاه کرد که باعث شد چشمم به دنیا بازشه و بدونم مردم چقدر گرگن که میخوان همه رو بدرن و پاره کنن.
در ادامه ی مطالبم یکی از داستانهام رو براتون میگم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 12:5  توسط اول شخص مفرد
|
این وبلاگ دفتر خاطرات مجازی منه
حرفهایی که هیچوقت نشد که بگم رو اینجا میخوام بگم شاید مرهمی واسه دردهایی که زبون گفتنشون رو بلد نیشتم باشه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 10:42  توسط اول شخص مفرد
|